Part:11
؟ : خوب وقتشه من بشم مشاور جنایت
ویلیام : ممنون ویلیام جیمز موریارتی ( بله ایشون برادر آلبرت میباشد ) ( از الان ویلیام خودمون میشه لیام این ویلیام کص ... اهم عزیز میشه ویلیام اوکی )
لیام : خوب خدافظ آقای موریارتی جوان
یهو پرید روی سقف ساختمون ( یور ورژن ویلیام 🤣) و رفت
شب
از زبان لیام
مکان : کنار یکی از ساختمون های شهر
باید اینجا و آتیش بزنم فندک و روشن کردم و خونه ها آتیش گرفت همه فرار میکردن رفتم وسط جمعیت
لیام : درسته این کار من یعنی ارباب یا بانوی جنایات ئه
همه فرار کردن یه پسر بچه دیدم که داشت سرفه میکرد حالش خوب نبود باید کمکش کنم رفتم سمتش و بغلش کردم و گذاشتمش یجا
پسره : ولم کن هیولا
لیام : ببخشید پسر جون
و رفتم یهو یه درد بدی تو شکم حس کردم پشتمو نگاه کردم یکی از آدم های عادی بود نه اون شرلوک بود روبرویش وایسادم
لیام : ممنون که منو کشتی
دیگه تعادل نداشتم افتادم
از زبان شرلوک
من چیکار کردم لیام ببخشید بلند شو
شرلوک : لیام ببخشید من دوست دارم دست خودم نبود
لیام : هیس تو کار درست و کردی
بغلش کردم
لیام : من هم دوست دارم کارآگاه من
شرلوک : من هم دوست دارم جنایت کار من
بدنش کم کم سرد شود فهمیدم مرده من هم تفنگم و در آوردم و خواستم یه گلوله بزنم توی سرم
شرلوک : زود بیام پیشت جنایت کار کوچولو
از زبان راوی
آری او خودش را خلاص کرد و رفت پیش معشوقه اش
وقتی چشمانش را باز کرد با معشوقه اش یا جنایات کار کوچولو اش روبرو شد
لیام : شرلوک خیلی زود اومدی
شرلوک : این داستان با مرگ تو درست نمیشد با مرگ هردو ی ما درست میشد
۱۰ سال بعد
مرد با همسرش صاحبه خونه ی قدیمیاش به طرف آرامگاه دوستش و معشوقه ی دوستش رفت وقتی آنجا رفتم با لوئیس که دیگر نمیخنند و آلبرت با چشمانی بی روح و آیرین که معلوم بود در این ۱۰ سال خیلی گریه کرد و موران و فرد که در سکوت به قبر ها خیره شده. بودن رفتن
آری این دو فرشته چیزی ساختن که دیگر هیچکس خرابش نکرد و پیش هم هستن
.
.
.
.
.
شرلوک : لیام خیلی خوب بود 😭
ویلیام : چرا گریه میکنی ؟
شرلوک : ما فقط ۱۲ سالمونه ولی این خیلی خوب بود 😭
ویلیام : ممنون
شرلوک : این استعداد خیلی خوبه تو حتی چند تا از اثر های شکسپیر رو هم حفظی
ویلیام : خودت هم خیلی باهوشی
شرلوک : ممنون که کنارمی
ویلیام : من هم ازت ممنونم
.
.
.
آری این دو فرشته در دنیایی که تناسخ پیدا کردن با هم هستند و خوشحال
پایان
نظرتون درباره ی رمان چیه خوب بود ؟
ویلیام : ممنون ویلیام جیمز موریارتی ( بله ایشون برادر آلبرت میباشد ) ( از الان ویلیام خودمون میشه لیام این ویلیام کص ... اهم عزیز میشه ویلیام اوکی )
لیام : خوب خدافظ آقای موریارتی جوان
یهو پرید روی سقف ساختمون ( یور ورژن ویلیام 🤣) و رفت
شب
از زبان لیام
مکان : کنار یکی از ساختمون های شهر
باید اینجا و آتیش بزنم فندک و روشن کردم و خونه ها آتیش گرفت همه فرار میکردن رفتم وسط جمعیت
لیام : درسته این کار من یعنی ارباب یا بانوی جنایات ئه
همه فرار کردن یه پسر بچه دیدم که داشت سرفه میکرد حالش خوب نبود باید کمکش کنم رفتم سمتش و بغلش کردم و گذاشتمش یجا
پسره : ولم کن هیولا
لیام : ببخشید پسر جون
و رفتم یهو یه درد بدی تو شکم حس کردم پشتمو نگاه کردم یکی از آدم های عادی بود نه اون شرلوک بود روبرویش وایسادم
لیام : ممنون که منو کشتی
دیگه تعادل نداشتم افتادم
از زبان شرلوک
من چیکار کردم لیام ببخشید بلند شو
شرلوک : لیام ببخشید من دوست دارم دست خودم نبود
لیام : هیس تو کار درست و کردی
بغلش کردم
لیام : من هم دوست دارم کارآگاه من
شرلوک : من هم دوست دارم جنایت کار من
بدنش کم کم سرد شود فهمیدم مرده من هم تفنگم و در آوردم و خواستم یه گلوله بزنم توی سرم
شرلوک : زود بیام پیشت جنایت کار کوچولو
از زبان راوی
آری او خودش را خلاص کرد و رفت پیش معشوقه اش
وقتی چشمانش را باز کرد با معشوقه اش یا جنایات کار کوچولو اش روبرو شد
لیام : شرلوک خیلی زود اومدی
شرلوک : این داستان با مرگ تو درست نمیشد با مرگ هردو ی ما درست میشد
۱۰ سال بعد
مرد با همسرش صاحبه خونه ی قدیمیاش به طرف آرامگاه دوستش و معشوقه ی دوستش رفت وقتی آنجا رفتم با لوئیس که دیگر نمیخنند و آلبرت با چشمانی بی روح و آیرین که معلوم بود در این ۱۰ سال خیلی گریه کرد و موران و فرد که در سکوت به قبر ها خیره شده. بودن رفتن
آری این دو فرشته چیزی ساختن که دیگر هیچکس خرابش نکرد و پیش هم هستن
.
.
.
.
.
شرلوک : لیام خیلی خوب بود 😭
ویلیام : چرا گریه میکنی ؟
شرلوک : ما فقط ۱۲ سالمونه ولی این خیلی خوب بود 😭
ویلیام : ممنون
شرلوک : این استعداد خیلی خوبه تو حتی چند تا از اثر های شکسپیر رو هم حفظی
ویلیام : خودت هم خیلی باهوشی
شرلوک : ممنون که کنارمی
ویلیام : من هم ازت ممنونم
.
.
.
آری این دو فرشته در دنیایی که تناسخ پیدا کردن با هم هستند و خوشحال
پایان
نظرتون درباره ی رمان چیه خوب بود ؟
- ۴۱۷
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط